بخش چهارم امين تا فردا بيشتر نبود و بايد به شهرستان محل كارش بر مي گشت در نتيجه زياد فرصت ديدن همديگرو نداشتيم اون هم كه خيلي ناراحت بود فرداي اون روز صبح ساعت 8 با من تماس گرفت و از من درخواست كرد كه از بابام اجازه بگيرم تا اون بتونه بياد خونه ما پيش من و از شانس خوبم بابا خونه نبود داداش كوچيكه هم مدرسه بود و وقتي به مامان گفتم كمي اخم و تخم كرد و چند تا متلك بارم كرد كه درست نيست توي نامزدي زياد با هم رفت وآمد داشته باشيد و ازاين جور حرفها وكلي هم غرولند كرد كه من مي خوام برم كلاس قرآن و نمي تونم شمارو تنها بذارم و برو بهش بگو نه و منم گفتم آخه مامان اين بيچاره عصر داره برمي گرده مي خواد بياد خداحافظي مگه كار بدي ميكنه كه مودب هست خلاصه هرطور بود مامان رو راضي كردم وليمگه مامان ول كن بود با تمام مخالفتي كه داشت ولي كلاس قرآنش رو كنسل كرد تا پيش ما بمونه و ما به قول خودش دست گل به آب نديم و متاسفانه اينو دركنمي كرد كه ما عاشقانه همديگرو دوست داريم و مهمترين مسئله برامون به هم رسيدن بود نه مسائل سكس و..... بهترين لباسم رو كه رنگ قرمز زيبايي داشت و آستين كوتاه بود رو پوشيدم يك دامن مشكي بلند و خوش تركيب هم داشتم كه خيلي به اون بلوز ميومد و من اولين باري بود كه قرار بود بدون چادرجلو امين ظاهربشم تصميم گرفتم درفرصت باقيمانده كمي به خودم برسم درنتيجه موهامو باز كردم و كمي رژلب زدم كه واقعا خوشم اومده بود چون هيچ وقت اين همه عوض نشده بودم يكي از مهمترين مسائلي كه موجب شده بود اين همه تغيير كنم چهره شادم بود كه از افسردگي دراومده بود و زيبايي خاصي به صورتم مي داد تصيم گرفتم خودم درب رو به روي امين باز كنم واز آيفون كمكي نگيرم در نتيجه موقعي كه اومد ودرب رو باز كردم سلام كردم امين تا منو ديد دستپاچه شد و دفترچه اي كه دستش بود از دستش افتاد وخودش رو پشت درب كوچه قايم كرد من كه متوجه شده بودم احساس كرده من به اشتباه بدون روسري جلوش ظاهر شدم با پررويي تمام مجددا سرم رو از درب بيرون بردم و تعارف كردم وارد بشه كه از خجالت صورتش كاملا سرخ شده بود ودست گل زيبايي رو كه برام خريده بود رو جلوم گرفت خم شد ودفترچه روازروي زمين برداشت و وارد منزل شد كاملا مشخص بود كه مي خواد زياد منو نگاه نكنه به دليل شرمي كه از من داشت و فكرنمي كرد من به اين زوديها باهاش صميمي بشم و كشف حجاب كنم به همين دليل تصيم گرفت كه سريع موضوع رو به جاهاي ديگه بكشونه درنتيجه ابتدا دفترچه اي رو به من داد كه مربوط به كنكور بود و اشتياقش رو براي ادامه تحصيل من نشون داد و بيان كرد كه خيلي دوست داره من ادامه تحصيل بدم و برام دفترچه خريداري كرده و بعد يك نوار كاست مربوط به خدابيامرز ناصر عبداللهي كه اون موقع تازه وارد بازار شده بود و از بهترين آهنگهاش بود رو به من هديه كرد و همچنين شطرنجش رو آورده بود تا با هم يكدست شطرنج بازي كنيم و از قبل گفته بود كه در بازي شطرنج كارش حرف نداره و منم گفته بودم كه فقط بلدم بازي كنم و زياد اينكارو انجام ندادم تقريبا يك ساعت وقتمون رو گرفت البته من براي اينكه سكوت رو بشكونم يكي از ترانه هاي معين روگذاشته بودم چون امين خيلي دوست داشت و بالاخره با كمال ناباوري من امين رو كيش و مات كردم واون زياد خوشحال نشد كه باخته و متوجه شدم به خاطر اضطرابي كه داشت ازمن باخت مامان وقتي اوضاع رو به اين صورت ديد خيالش راحت شد و ماروتنها گذاشت ورفت كه به كلاسش برسه توي اين چند ساعتي كه تنها بوديم امين زياد به من نگاه نمي كرد و سعي مي كرد خودشو آروم نشون بده ولي متاسفانه حس فضولي من اجازه نمي داد كه اين حس روناديده بگيرم اون خيلي خوشحال بود اينو از چشماش مي شد فهميد البته بهتر هست بگم منم دست كمي از اون نداشتم و داشتم از خجالت آب مي شدم وتوي دلم مدام خودم رو لعنت مي كردم كه اي دختر احمق نديد بديد حالا چرا به اين زودي خواستي باهاش صميمي بشي مي مردي يك امروز رو هم طاقت مي آوردي روسري مي پوشيدي كه هم اون بيچاره اين همه خجالت نكشه وهم خودت اينقدر عذاب نكشي ولي ديگه كار از كار گذشتهبود و كاريش نمي شد كرد دائم پيش خودم فكر مي كردم كه اون حالا پيش خودش فكر مي كنه كه من دختر بدي هستم و باخودم كلنجار مي رفتم كه بلند شد كه بره و گفت كه باباشبهش گفته زياد خونه ما نمونه چون زشته و ظاهرا مزاحم هست و ازم درخواست كه عصر قبل از رفتنش چند ساعتي رو با هم بيرون بريم و من هم پذيرفتم البته گفتم به شرط اينكه بابا اجازه بده بدون اينكه از بابا اجازه بگيرم رفتم پيش مامان ودرخواست كردم كه اجازه بده بريم بيرون با هم بگرديم كه كلي منو دعوا كرد و گفت اگه بابات بفهمه خفتت مي ده ومجبورت ميكنه سريع عقد كني خلاصه با هزار جوركلك مامان رو راضي كردم كه اجازه بده البته اينم نه اينكه بيرون بگرديم بلكه قرار شد من امين روببرم خونه آبجي بزرگه تا با اونها آشنا بشه حالا ديگه مجبورنبودم چادر بپوشم چون ازش خوشم نميومد و دست وپاگير بود ولي كاملا حجابم رو رعايت مي كردم آخه مي ترسيدم دوباره چادر توي پام گير كنه و زمين بخورم و امين بگه چه دختر دست وپا چلفته اي و از طرفي موقع صحبت با امين به من گفته بود كه براش چادري بودن يا مانتويي بودن تفاوتي نداره و اينها همه وسيله هست مهم خوبي و ذات انسان هست كه همه جوره هويداست عصر كه امين اومد دنبالم روم نمي شد بهش بگم بابا گفته بايد خونه آبجي بريم و اجازه بيرون رفتن نداده وقتي سوارماشين شدم با كلي من و من و اينكه اگر بريم بيرون بگرديمشما خسته مي شيد چون ميخواهيد بريد سفر و از اينجورحرفها مسير رو كشوندم به سمت خونه آبجي بزرگه ، كه امين پذيرفت و گفت كه من وقتي در كنار توهستم اصلا خسته نمي شم پس اجازه بده بريم يك كمي بگرديم بعدمي ريم خونه آبجي واز صندلي پشت سرش چند شاخه گل رز بسيار زيبا درآورد و به من داد بعد ازاون رفتيم حافظيه و چندتا عكس يادگاري گرفتيم و از اونجا به سمت خواجوي كرماني وخدا مي دونه كه چه حسي داشتم اونقدر از امين خجالت مي كشيدم ودور ازاون راه مي رفتم كه يك دفعه يك مامور بهمون گير داد و فكر كرد ما دوستيم كه خداروشكر شانس آورديم وامين جواب آزمايش خون روبهش نشون داد وگرنه مجبور بوديم به مامان وبابا اطلاع بديم و اونها هم فكر مي كردند ما خونه آبجي هستيم وحسابي گندش بالا ميومد و كلي باعث نگرانيم شد كه امين منو با حرفهاش آروم كرد واز امروز صبح كه خونه ما اومده بود كلي تعريف كرد و گفت وقتي براي اولين بار منو بدون حجاب ديده داشته از خوشحالي ذوق مرگ مي شده وبه گفته خودش هيچ وقتتصورنمي كرده كه من بدون روسري اين همه تغيير كنم و گفت كه تو چهره بسيار زيبايي داري وبايد از خداوند تشكر كني كه اين همه به تو زيبايي داده و من هم تشكر كردم و گفتم كه ظاهرمهم نيست خدا كنه باطنم خوب باشه براي چند دقيقه به كافي شاپ خواجو رفتيم كه دراونجا اولينگريه امين رو مشاهده كردم اون فقط مثل بارون گريه مي كرد و من با ناراحتي تموم نگاش مي كردم ازخودم خيلي زورم مي گرفت كه نمي تونم نوازشش كنم ودلداريش بدم آخه ازش خجالت مي كشيدم يكدفعه من هم گريم گرفت و زدم زير گريه و وقتي امين گريه منو ديد آروم شد و دستم رو گرفت و گفت من از خوشحالي رسيدن به تو گريه مي كنم تو چرا گريه مي كني و منم گفتم : منم همينطور البته يك كميش هم به خاطر غمهاي بزرگي كه بر من وارد شده بود گريه مي كردم ولي اينو بهش نگفتم از همون بالاي كوهي كه بوديم دوست داشتم جيغ بكشم و ازخدا تشكر كنم ولي بازم روم نمي شد ولي ته دلم بجز خدا از محمدحسين هم ممنون بودم چون احساس مي كردم اون ازخدا خواسته كه ما به هم برسيم ..... ادامه دارد ..
نوشته شده در 88/07/13ساعت
8:59 توسط همان دختر قبلی| |


